بسم الله الرحمن الرحیم
*من عاشق مادرم هستم!*

وقتی خیلی کوچیک بودم اونقدر به مامانم وابسته بودم که هر وقت از خواب بیدار می شدم و میدیدم رفته بیرون حالم حال عجیبی می شد.
می رفتم گوشه خونه لباس هاشو بغل می کردم ، بومی کردم ، آروم گریه می کردم تا بیاد. کسی کاری به کارم ندشت
چون همه می دونستن فقط با اومدن مامان آروم میشم.
روز ها فکر می کردم که آرزوم چیه ?
کمی تامل و بعد با تمام وجود به خدا میگفتم آرزوم اینه که حتی یک لحضه بدون مامانم زنده نمونم،
همیشه به خدا میگفتم هر وقت مادرم رو از این دنیا بردی منم همراهش ببر،
هر لحضه که بگی من آماده ام. یادمه چند روز مامانم مریض شد ، بی قرار بودم هی نگاهش میکردم و گریه می کردم ،
به خدا میگفتم مامانم رو خوب کن
اما مامان راضی بود به رضای خدا! همیشه هر وقت از خواب بیدار میشدم اول دنبال مامان می گشتم
اگر طول می کشید تاپیداش کنم حس ترس ماتی توی دلم تمام وجودم رو می لرزوند.
همیشه مامان وقتی می خواستم بپرم تو بغلش اول دستم رو می بوسید می گفت شما سید هستی احترامت واجبه زندگی ام!
منم بغض میکردم دستش رو می بوسیدم.
اما یه روز ، یکی دوان دوان اومد پیشم توی کلاس با یه حالت غم خاص گفت ; تسلیت میگم غم مادرت...
:: موضوعات مرتبط:
مطالب جالب وخواندنی ,
ویژه نامه های تصویری وشعر وحدیث شهادت ها ,
,
:: برچسبها:
دلنوشته به مناسبت شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س) ,
شاید این هم روضه باشد (به مناسبت فاطمیه) ,